ه‍.ش. ۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

عدم تفاهم

بیست و سه سال دارد.مذکر و عشق آرنولد شدن.لباس تنگی پوشیده که خط زیر بغل او را هم قابل مشاهده کرده است.سر بالا،شانه عریض،به قول بدنسازها اندامش شکل هفت شده است.
آقای دکتر!من یک مشکل دارم.الان چهار ساله که باشگاه میرم.دارو هم مصرف می کنم،البته فقط مجاز!همه چیز خوب پیش میره فقط نمی دونم چرا سینه سمت راستم رشد کرده اما چپیه اصلا از جاش تکون نخورده.به نظرتون چرا رشد نمی کنه؟
(منتظر جواب نمی ماند و بلافاصله پیراهن خود را بالا می زند.از نظر من،سمت چپی آن چیزی است که از یک مرد انتظار داریم و سمت راستی را بیشتر در جنیفر لوپزها و پاریس هیلتون ها می بینیم)
من خلاف شما فکر می کنم.هوم! اگر یکی مشکل داشته باشه،اون سمت راستیه که یکمی پاشو از گلیمش بیرون گذاشته،در علم پزشکی به اون ژنیکوماستی می گن.
هه!دویست تومن خرجش کردم،بعد می گی مشکل داره؟دکتر هم دکتر های قدیم!
توصیه اخلاقی
گاهی باید از عینک یک پزشک قدیمی به مسائل نگاه کنیم!

خنکای خدمت

(در حالی که از شدت گرما،مانند فلفل قرمز شده)چهارشنبه.ساعت پنج بعد از ظهر.ترمینال جنوب.تعاونی چهار.مفهوم؟
(یک عدد سرباز صفر درجه خنک می پرسد)سرگروهبان!چهار شنبه ساعت پنج یا پنج شنبه ساعت چهار؟!
(و این گونه است که سربازان مملکت اضافه خدمت می خورند.باشد که پند بگیریم)
اضافات
خیلی دوست دارم از آن عزیزی که با خودش سشوار آورده بود،بپرسم که چه تصوری از سربازی در ایران دارد؟

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

میوه دوست داشتنی

باقر لنکرانی همسایه دیوار به دیوار ماست.هفته ای یک تا دو بار او را زیارت می کنم.خیلی دوست دارم یک بار صبح زود به او بگویم چه طوری هلو ودر بروم!
در ضمن
دستهایی که کمک می کنند،مقدس تر از لبهایی که دعا می کنند.(کوروش کبیر)
روز پزشک مبارک!
اضافات
متاسفانه به علت یک سری مشکلات،تا دو ماه آینده روند نوشتن من به همان وضعیت نامنظم قبلی برخواهد گشت.بی تقصیرم!

فاسد شدنی

به نظر من،ریشه تمام مفاسد در صحبت تلفنی بین دو نامحرم و گفتن جمله معروف اگر من اونجا بودم چه کار می کردی،نهفته است.
پ.ن
شاید روزی مثل فروید نظریه من در تمام دانشگاههای دنیا تدریس شد.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

ده معجزه پزشکی

بدون شک یکی از معروفترین معجزات پزشکی که به دانشجویان نورولوژی گفته می شود داستانPhineas Gage است.در سال 1848 او به عنوان سر کارگر گروهی که مشغول آماده کردن یک ریل جدید بودند در حال فعالیت بود که یک انفجار باعث شد میله آهنی به بلندی 3 فوت و 7 اینچ در سر او فرو برود.میله از میان گونه های او وارد شده و از قسمت فوقانی سر او خارج شده بود.به نحو معجزه آسایی؛دکترها موفق شدند میله را خارج کرده وGage را نجات دهند هر چند متاسفانه آشکارا شخصیت او تغییر کرده و یازده سال بعد در حالی که از تشنج های شدیدی رنج می برد فوت کرد.
خوب!نفر بعدیSupratim Dota جوان بیست و دو ساله ای است که در حالی که میله فلزی به طول 5 فوت و ضخامت 2 اینچ در ناحیه تحتانی قفسه سینه او فرو رفته بود توانست زنده بماند!این اتفاق موقعی رخ داد که راننده ،کنترل ماشینی که این جوان از شانس بد خود در آن بوده را از دست داده و به یک مانع برخورد کرده بود.خوشبختانه،میله ارگانهای حساس و مهم را رد کرده بود و جراحان توانستند آن را خارج کنند.Supratim دو هفته بعد در حالی که سلامتی خود را بدست آورده بود،از بیمارستان مرخص شد.
مردی که تحت یک حمله شدید قرار گرفته بود و برای نزدیک به شش سال یک زندگی گیاهی را تجربه می کرد به طرز باور نکردنی بعد از اینکه پزشکان الکترودها را در مغز او قرار دادند،تغییر کرد. فردی که حتی قادر به بلعیدن نبود ناگهان توانست صحبت کند،بدون کمک غذا بخوردو با خانواده اش ارتباط برقرار کند.این پیشرفت بعد از قرار دادن الکترود ها حاصل شد. برای این که او سیکل طبیعی خواب را تجربه کند،پزشکان مجبور بودند الکترود های او را هر 12 ساعت خاموش و روشن کنند.از این الکترو دها برای تحریک تالاموس که یک منطقه مهم درون مغز است استفاده می کردند.این فرم از تحریک برای بیماران پارکینسونی استفاده می شد اما قبل از آن برای مریضی با این مشخصات استفاده نشده بود.
نفر چهارم دختر ناز 17 ما هه ای به نامElla-Grace است که پزشکان متوجه شدند یک ناهنجاری ناشایع در رگهای مغز او به نام مالفورماسیون ورید گالن وجود دارد که باعث افزایش فشار در ورید گالن شده که به نوبه خود باعث آنوریسم و گشاد شدن این ورید میشود.درElla،فشار زیاد باعث شده بود که خون از رگهای مغز او خارج شده وبه مغز نفوذ کند که این مساله حیات او را تهدید می کرد.این ناهنجاری ناشایع بوده و باعث شد نوزاد برای معالجه ابتدا به فرانسه و سپس به آمریکا برده شود و تحت یک عمل جراحی قرار بگیرد که در آن عمل سوراخهای ریز رگهای مغز او بوسیله یک نوع چسب بسیار قوی طبی پوشانده شد.علی رغم اینکه او نیازمند جراحی های بیشتری در آینده است پزشکان می گویند او قادر است زندگی طولانی و سالمی را تجربه کند.
هنگامی که دختری با چهار دست و چهار پا در یکی از روستاهای هند بدنیا آمد به نظر اهالی روستا هدیه ای از طرف خداوند به نظر می رسید و برای همین اسم او را Lakshmi (که اشاره ای به خدای سلامتی چهار دست هندوها دارد) گذاشتند.پزشکان کشف کردند که Lakshmi در حقیقت یک قل دیگر هم داشته که نتوانسته به طور کامل رشد کند و برای همین به او متصل شده است.تیمی از دکترها دور هم جمع شده و طی یک عمل جراحی طاقت فرسای بیست و هفت ساعته،اندامها،کلیه و نخاع قل دیگر را جدا کردند.سپس پزشکان دستگاه تناسلی و مثانه را بازسازی کردند.لاکشمی تنها سه ماه بعد از این عمل جراحی سنگین توانست به کمک والکر حرکت کند.
بدنPeng Shulin بوسیله تصادف با کامیون تقریبا به دو نیم تقسیم شد.20 متخصص پزشکی در قالب یک تیم موفق شدند جان او را نجات بدهند.متاسفانه،همان جور که انتظار می رفت پنگ وابسته به تخت شده و قدرت حرکت را نداشت.در این هنگام دکترانی از موسسه تحقیقاتی توانبخشی در چین برای به دست آوردن قدرت حرکتی او دست به کار شدند.آنها وسیله ای را طراحی کردند که شکلی شبیه فنجان تخم مرغ داشت که دو پای مصنوعی نیز به آن متصل شده و باعث می شد که پنگ بتواند راه برود.

داستان بعدی،داستان یک زوج هندی است.Rajo Deviو همسرشBala Ram پنجاه سال قبل از اینکه Devi در هفتاد سالگی(بله،هفتاد سالگی) صاحب اولین فرزند خود بشود با هم ازدواج کرده بودند.این زوج که برای دهه ها با ناباروری در ستیز بودند،سرانجام تصمیم گرفتند از باروری آزمایشگاهی و تکنیکی موسوم به تزریق داخل سیتوپلاسم اسپرم که باعث می شود تخمک بوسیله اسپرمی که کیفیت خوبی ندارد بارور شود، استفاده کنند.در حال حاضر بچه و مادر هر دو سالم هستند و دوی به عنوان پیرترین مادری شناخته می شود که صاحب فرزند شده است.

این معجزه،تا حدود زیادی مشابه معجزه سوم مقاله ماست!تصادف ماشین،Josh Villa را برای سه سال به یک زندگی گیاهی فرو برد تا زمانی که او بوسیله روش TMS که مخفف Transcranial Magnetic Stimulationاست،توانست از کما خارج شود.در این روش مغز بواسطه سیم های الکترومغناطیسی که بر روی جمجمه فقرار داده می شود،تحریک می شود.قبل از این،پزشکان برای درمان افسردگی،پارکینسون،سکته و میگرن از این روش استفاده می کردند.مغناطیس، امواجی را برای بخشی از مغز (که وظیفه فرستادن سیگنال بیدار باش برای بقیه مغز به عهده دارد)ارسال می کند.ویلا بعد از پانزده جلسه درمانی با این روش به هوش آمد.متاسفانه بعد از سی جلسه،به دلایل نامعلومی روند درمان متوقف و ویلا پسرفت کرد.اگر چه بعد از آن او به روند عادی خود بازنگشت،اما با این وجود قادر است ارتباط برقرار کرده و حتی احساسات خود را بیان کند.
مورد بعدی پسر 17 ما هه ای است به نام Nicholas Holderman که در حالی که با دو برادر خود مشغول بازی کردن بود بعد از پرتاب شدن،با سر بر روی دسته ای از کلید ها فرود آمد.پدر و مادر او وحشت زده شدند هنگامی که فهمیدند که یکی از دسته کلیدها درون چشم او فرو رفته است و سریعا او را به اوژانس منتقل کردند.باورتان می شود صاحب عکسی که در بالا می بینید تنها 6 روز در بیمارستان بوده و 3 ماه بعد،بینایی خود را کامل به دست آورده است؟

مورد آخر،شاید جالب ترین باشد!اگر یک چاقو در سر شما باشد،چه کارهایی را قادرید انجام بدهید؟ Michael Hill چهل و یک ساله در حالی که یک چاقوی 8 اینچی در سرش فرو رفته بود،از خانه خارج شد،در خیابان قدم زد،به منزل دوستش رفت و توسط او به بیمارستان رسانده شد!چاقو توسط پزشکان از سر او خارج شد هر چند که از تشنج و اختلال حافظه بعد از این حادثه وحشتناک رنج می برد.


منبع
www.familyhealthguide.co.uk

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

دزد بای سیکل

موقعی که کودکی بیش نبودم،هر شب به درگاه خداوند برای داشتن دوچرخه ای جدید دعا می کردم.سپس متوجه شدم که خداوند به این روش اعتقادی ندارد،برای همین یک دوچرخه دزدیدم و برای بخششم دعا کردم!
از دفترچه خاطرات یک دوچرخه دزد

پ.ن


یاد فیلم دزد دوچرخه افتادم.شاهکار ویتوریو دسیکا!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

جذاب مردان کره خاکی

پنج مرد جذاب دنیا از نگاه من
سید احمد خاتمی
سر لشکر فیروز آبادی
قاضی صلواتی
دکتر محمود احمدی نژاد

و در انتها شیر مرد سیاست مدار فاطمه رجبی
پ.ن:
من با تمام دوستام شرط بستم که فاطمه رجبی مرده!بر سر حرفم هم استوارم.
نظر شما یعنی برد پیت،جورج کلونی،جکمن و غیره برای خودتون محترمه!
کفاره واجب شد.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه

صبر

بیست و دو سال دارد.قرعه به نام او خورده که از ساعت سه تا پنج صبح جلوی پادگان کشیک بدهد.به زمین و زمان و تمام موجودات روی آن ناسزا می گوید و از شانس بد خود می نالد.یاد روزی می افتم که هفتاد و دو ساعت در بیمارستان زنان آرش کشیک بودم و موقعی که می خواستم کشیک را تحویل بدم عنکبوت در زیر بغلم تار تنیده و کبوتر بر روی صندلیم تخم گذاری کرده بود.به راستی که صبر ایوب داریم!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

لاست!

پدر بعد از دیدن سریال لاست به این نتیجه رسیده است که من ظاهرم شبیه جک است،باطنم مشابه با ساویر.
پ.ن
کلا پدر اعتقاد عجیبی به من دارد.
خوب شد از نظر ظاهری،هارلی نشدیم!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

امسال،سال نشاط

چند روز قبل در جلسه عقیدتی سیاسی در سربازخانه میزبان سید احمد خاتمی بودیم(سید احمد خاتمی از زبان ویکی پدیا)
-امسال که در سال 2011 هستیم،....
(خنده حضار،سعی در جبران دارد)
-ببخشید،اشتباه شد،2010!
(قهقهه،نشاط و شادمانی در سربازخانه،عصبانی می شود)
-چه خبره؟2009 که دیگه هست؟هر کی الکی شلوغ کنه،اضافه خدمت می خوره!
(حضار خفه می شوند،لبخند رضایت سید احمد،ادامه بحث توسط او)
پ.ن
علاقه مند شدم یکی از نماز جمعه های او را از اول تا آخر گوش جان فرا دهم!

ظهور از دید صدا و سیما

مقدمه
کارشناس صدا و سیما:اسب سواری زنان،آرایش موها به شکل کوهان شتر و افزایش بازی شطرنج و موسیقی از نشانه های ظهور است. فایل تصویری!
اصل موضوع
دیروز به یک عروسی دعوت شده بودم.مردی را در میان محفل دیدم،میان سال،با موهایی جو گندمی و تاکسیدو پوش که آن چنان این کمر را تکان می داد که تمام نسوان انگشت حیرت به دهان گرفته بودند.خودم شاهد بودم که به همدیگر می گفتند که شاید فنر یا میل گردی در ستون فقرات او جاسازی شده و بعضی ها در جنسیت او ابراز شک و تردید می کردند.بعد از دیدن سخنان ارزشمند کارشناس محترم،یاد صحنه ای که ذکر خیرش رفت افتادم و این که روزی فرا می رسد که زنان از مردان و مردان از زنان قابل شناسایی نباشند و همانا این هم از نشانه های ظهور است.
پ.ن
کافی شاپ را فراموش کردند،نمونه کامل غرب زدگی و انحطاط اخلاقی!
منظور از کوهان شتر همون آرایش خلیجی است آیا؟

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

از خاطرات یک پزشک سرباز

شما یکی از معدود پزشکهای این پادگان هستید.ما برای پزشکان این مملکت احترام زیادی قائلیم.هر کاری را به اونها نمیدیم.انتهای راهرو یک کلاس آموزش هست.بقیه وظایف را همکاران بعدا بهتون میگن!
(حواسم اصلا به فرمانده نیست وعروسی در بدنم برقرار است.هر کاری را به من نمی دهند و کلاس آموزشی ،بدجور من را به فضا پرتاب کرده است.به گمانم از فردا باید به سرباز صفر ها آموزش بهداشت بدهم.هر چه باشد از دوی ماراتن و کلاغ و قورباغه پر
در آن گرمای طاقت فرسا بسیار بهتر است)
چند روز بعد
الان چند روزی از حرفهای کذایی فرمانده پادگان گذشته است.هر روز راس ساعت شش و نیم صبح یک گاری که دارای چهار چرخ است را به من می دهند.یک سری وسایل اموزشی از کلاس آموزشی که در انتهای راهرو است را بار گاری کرده،به ابتدای راهرو می برم.هنوز برای خودم سوال است که این وسایل در ابتدای راهرو باشند یا انتهای آن،چه فرقی می کند؟چون در هیچ کدام از این دو سمت،احد الناسی از آنها استفاده نمی کند.قابل توجه دوستان که عصر ها وسایل را برمی گردونم.
پ.ن
دستشویی شسته ام،پیاز پوست گرفته ام،کشیک شب داده ام.چه کار دیگه ای مونده که میگه هر کاری را به اونها نمی دیم؟

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

فرصت طلایی

حقوق سرباز پزشک به 64318 تومان افزایش یافت(اصل خبر).
پدر تاکید فراوانی دارد با توجه به این افزایش،ناشکر نبوده و سریعا به فکر تشکیل خانواده باشم،شاید چند روز دیگر نظرشان برگشت.
چند ابهام
_قبلا مگه چقدر بوده که به این رقم افزایش یافته؟
_این 318 تومان آخر،من را کشته،قبر کرده با یک فاتحه روش.
_محک یک تبلیغ داشت که با هزار تومان چه کار میشه کرد(این جا را ببینید)داشتم فکر می کردم با این پول میشه چه کار کرد؟مثلا بوف بری،دو تا پیتزا بگیری با یک آب معدنی یا اینکه یک اتو بگیری ساعت نه شب بزنی به برق،تشکیل خانواده پیش کش!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

درک متقابل

سوار تله سیژ در ارتفاعات آلوارس سرعین می شوم.دل تنگی،آسکاریس،بی حوصلگی و مجموعه ای از عوامل دست به دست هم می دهند تا پس از طی مسافتی یک یا حسین بلند از ته دل بگویم،به امید این که جوابی دریافت کنم.

- پسرم!نترس!الان ارتفاعش کم میشه.

پیرزنی که از روبرو می آمد،گفت و رفت....

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

به یاد ابطحی و دیگران

دوستی قدیمی دارم که هفته ای یک بار با هم به کافی شاپ می رویم و نیم ساعتی دور هم هستیم و در آن مدت کوتاه،بد و بیراه را به زمین و زمان می کشیم.امشب بعد از پخش اعترافات با من تماس گرفت.آشکارا صدایش می لرزید و سیگاری که شرط می بندم بهمن پنجاه و هفت بود را پشت سر هم روشن کرده و صدای دود آن را نصیب من می کرد.بر خلاف همیشه بد وبیراه نگفت و صحبتش را با یک سلام خشک و خالی آغاز کرد.مطابق با انتظاراتم حدودا پنج دقیقه بعد از تعارفات اولیه،با ادبیات خالصانه خود شروع به عرض سلام به خانواده افراد مختلف کرد و این بارنوک تیز انتقادات را نصیب ابطحی کرد.لقب مردک بزدل،بچه سوسول و صدها صفت دیگر که از گفتنشان شرم دارم را گفت،آخرین سیگارش را کشید و مشتاقانه بیان کرد که منتظر شنیدن صحبتهای من است .گفتم که با او مخالفم.مخالفم چون که تا به حال زندان نشده ام.مخالفم چون که تا به حال شکنجه نشده ام.مخالفم چون که تا به حال خانواده ام به خاطر عقایدم تهدید نشده اند.مخالفم چون که چوبه دار را از نزدیک ندیده ام.مخالفم چون که ابطحی نیستم.
پ.ن
امیدوارتر به آینده شدم.آیا این ها نشانه دست و پا زدن نیست؟آهنگی شاد گذاشته ام و با آن می رقصم!