ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

کامران نجف زاده

نامسلمون!میخوام بدونم یک اتفاق خوب تو فرانسه نمیفته تو یک گزارش از اون برامون بفرستی؟
مطالب مرتبط
فقر و بیکاری در فرانسه،اقتصاد پوکیده فرانسه،سارکوزی کوتوله،سر و گوش سارکوزی می جنبه،کج شدن برج ایفل

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

نکته سنجی آمیخته با آلزایمر

-گوجه کیلویی چنده؟
-بالا سرش نوشته حاج خانم ،کیلو دو هزار و صد تومن.
-گفتم شاید چشمام ضعیف شده دارم اشتباه می بینم،دیگه واقعا لازم شد برم گوجه را از دم در خونه احمدی نژاد بخرم!
(مکالمه ای در میوه فروشی محل،حاج خانم اشاره ای به پیرزنی حدودا هفتاد ساله دارد)

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

عاشورا/آش شله قلمکار

خیابان محمد علی جناح
ماشین را گوشه ای پارک می کنم،عوامل استتار که عبارتند از یک ماسک،عینک آفتابی و کلاه را بر می دارم و به میان جمعیت اغتشاش گر می روم.با سنگ می کوبند بر هر آنچه دم دستشان است و اگر فرصت می کردند وسط این کوبیدن ها شعاری هم می دادند.سه صدای مهیب انفجار مانند به فواصل سی ثانیه پشت سر هم می آید که مو را بر تن هر جنبنده ای سیخ می کند.یکی می گوید که تانک آورده اند و پسری می گوید که بذارید بروم زیر تانک و یک نفر او را از عقب هول می دهد و می گوید ایول برو و طرف شاکی می شود که حاجی،این بار تانکه،هول نده و با این حرفش نشان می دهد که بلوف زده است.پیرمردی رد می شود قیمه به دست و دعا می کند_طوری که ما هم بشنویم تعمدا_که خدایا موسوی و طرفدارانش را در جهنم با حضرت قابیل مشحور کن و جمعیت متعجب که ورژن قابیل از کجا امده و اصولا یزید مگر چه مشکلی داشت و چند نفر هم که سواد مذهبیشون پایین است از دیگران می پرسند که قابیل دیگر کیست و کلا چند لحظه همه بی خیال روبرو می شوند.هلی کوپتر این منطقه را دوست دارد و مرتب چرخ می زند بالای سر ما و چند جوان مرتب انگشت شصت و وسط را در هوا برای او نشانه می روند.مادری یک عدد سیگار از یک نفر قرض می گیرد و به پسرش می دهد و می گوید حواست باشد وقتی گاز اشک آور زدند این را روشن کنیم و دوباره مشغول شعار دادن می شود.پسر که چشم مادر را دور می بیند سیگار را روشن می کند و تا فیلترش هم می کشد و خم به ابرویش نمی آورد.دو عدد گاز ناقابل سمت جمعیت روانه می کنند،مادر در حالی که چشمانش قرمز شده و سرفه می کند رو به پسر کرده و طلب سیگار می کند و پسر می گوید که هول شدم و گمش کردم.پیرمردی ازلحظه اولی که من آمده ام،سعی میکند یک سنگ را به دو تیکه کوچکتر تقسیم کند تا بتواند پرتابش کند،اما با وجود تلاش قابل تحسینش تا لحظه نوشتن این متن هنوز موفق به انجام این کار نشده است.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

کشفیات

دیروز فرصتی دست داد تا به دیار پدری سری بزنیم.مادربزرگ با افتخار اعلام میکنه که از پارسال تا به حال چهار تا امامزاده جدید ساختند.پدر سرشو میندازه پایین و میگه خاک اینجا از همون اولش امامزاده خیز بوده و بعد یک جوری که مادربزرگ نشنوه ادامه میده که اینجا هر آدم خوبی فوت میکنه،مقبرش تبدیل به امامزاده میشه مثل عباس آقا شاطر محل که نفهمیدیم چه جوری نوه امام موسی کاظم شد.طبق برخی آمار غیر رسمی،تعداد امامزاده ها در حال فزونی گرفتن از تعداد ساکنین دیار می باشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

مراسم آیت الله منتظری/جوگیریات

مظلوم کناری ایستاده، روحانی میان سالی که تقریبی چهل سال دارد وعکس منتظری را به دست گرفته است،البته با شیب پنجاه درجه به سمت پایین که کسی متوجه نشود و جمعیت راهپیمایان را تماشا می کند و چند دقیقه یکبار آهی می کشد.نزدیکش می شوم تا سر صحبت را باز کنم واز حضور پرشور مردم و سابقه تاریخی این حضور در شهر قم می پرسم.نمی دانم یک لحظه شجاعتش بیشتر می شود یا اینکه از دستش در می رود،عکس منتظری را به سمت بالا نشانه می رود.مردم که دنبال سوژه می گردند بلافاصله تا این صحنه را می بینند به او اشاره می کنند و فریاد می زنند که روحانی واقعی،همینه،همینه!جو می گیرد او را و صحبت با ما را بی خیال می شود و دستهایش را بر سر مردم می کشد و دو دستش را در هم مشت می کند و چند تا کار دیگه و فکر کنم وسط جوگیریاتش تعدادی فتوا هم صادر می کند.ما هم هر چی دنبالش افتادیم که بزرگوار،مرجع،حجت الاسلام،عظمی به هیچ جایش تحویلمان نگرفت.کلا احساسی بهم میگه این جماعت بعد از اینکه چهار نفر دورشون جمع میشه یکی دیگه میشند،اصولگرا و اصلاح طلبش هم بازی با کلماته!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

مراسم آیت الله منتظری/دیدنی ها

نیروی انتظامی به دلیلی نامشخص یک نفر را دستگیر می کند.جمعیتی که نظاره گر ماجرا هستند یک صدا فریاد می زنند :ولش کن!ولش کن!بیخیال طرف می شوند و به یک تذکر جدی بسنده می کنند.جمعیت این بار فریاد می زنند:ولش کرد!ولش کرد!مامورین نیروی انتظامی مثل هاج زنبور عسل جمعیت را نگاه می کنند و متعجب در کار خلقت خدا که این عجایب سر و کله شان از کجا سبز شده است.خوشیم به خدا!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

مراسم آیت الله منتظری/شعر نو

یک گوشه ایستاده،با محاسن،کاپشن و نگاه طلبکارانه ای که از این جمعیت سراغ داریم.طبق معمول کاری به مناسبت برنامه ندارند و پلاکاردی برای خود هوا کرده که روی آن با خطی کوفی مانند نوشته: تیغ ما می ماند و حلقوم شما/اگر یک مو از سر سید علی کم شود.یک دختر چادری که دستبند سبزی بسته میره نزدیکش و بهش میگه: چطوری نیما یوشیج،نشناختمت!وقتی داشتم مسیر را برمی گشتم خبری از فرد محاسن دار کاپشن پوش با نگاه طلبکارانه نبود.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

اعجوبه ای به نام ضرغامی!

به نظر شما صفت میلی شایسته صدا و سیمایی که هر زمان روحانی سر کوچتون فوت می کند هزار بار زیر نویس می کند ،دو هزار بار مراسم تشعیع جنازه او را نشان می دهد ، سه هزار بار از مزیتهای اخلاقی و عرفانی نامبرده صحبت می کند و تا مراسم چهار هزارمین سالگردش را نشان می دهد و هنگامی که یکی از بزرگترین مراجع تقلید کشور فوت می کند به روی مبارک خویش هم نمی آورد،نیست؟

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

Winston Enemy

مشتری گرامی،اگر از فهم و شعور کافی برخوردار هستید،در این مکان سیگار نکشید.
فاصله شما تا جایگاه فهم و شعورتان(زیر سیگاری)کمتر از پنجاه متر می باشد،پس لطفا اونجا خالیش کن.
پ.ن
عباس آقا،صاحب سوپری سر کوچمون،از سیگار متنفره ودوست داره وقتی سیگاررو لب یکی ببینه،بزنه با مشت کل دندوناش را بریزه تو دهنش!تنها سوپری در تهران است که یک پاکت سیگار حتی بهمن پنجاه و هفت در آن نمی یابی،پس تعجبی نداره چنین نوشته ای بر سر در مغازش چشمان شما را شهلا کند.علت این همه نفرت برای اهالی محل به صورت رازی باقی مانده است.

مگر ماها دل نداریم؟

پیرزنی هفتاد و یک ساله،سال پیش قصد پوشیدن شلوار لی کرده،در حین پا کردن تلو تلو خورده از سمت راست افتاده،لگنش دچار شکستگی شده و محتاج عمل;یک سال بعدش- حالا سه چهار ماه این ور یا اون ور تر- دوباره قصد کرده شلواراز نوع لی بپوشد که این بار از سمت چپ افتاده و لگن سمت چپش دچار شکستگی شده و حالا گیر داده این بارعمل کردم چه کار کنم استخوان هام قویتر بشند؟کلسیم بیشتر بخورم؟آمپول ویتامین D روزی یکی بزنم؟ننه جان،قربونت برم،تو نمی خواد کاری بکنی،فقط شلوار لی نپوش!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

.

Gender is between your ears,not between your legs
این کلام Chaz Bono خواننده،هنرپیشه و بازیگر آمریکایی است که در دفاع از تغییر جنسیت خود از زن به مرد انجام داده و در مجله تایم ( DECEMBER 7,2009)منتشر شده است.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

بازی با کلمات

حالا یک انتخاباتی بوده،تمام شده،بکشید بیرون!

پشت سر مرده حرف نمی زنند

16 آذر برای یک کار اداری! رفتم دانشگاه تهران.نگهبان برای ورود کارت دانشجویی مطالبه می کرد و من با هزار زبان زنده دنیا براش توضیح دادم که فارغ التحصیل شدم و کارتم را تحویل دادم،اما اون می گفت که مشکل خودمه تا اینکه جلوی چشم من دو تا از برادران ارزشی که به قیافشون همه چیز می خورد غیر از اینکه از هزار کیلومتری دانشگاه رد شده باشند با کارتی آبی که بعدا فهمیدم کارت غدیر نام داره وارد دانشگاه شدند.وقتی علت را پرسیدم چشمکی زد و گفت:این ها مدرکشون از طرف آکسفورد تایید شده!

آزاد اندیش

دیروز بحث آزادی بیان و عقیده توسط یک وکیل در تاکسی به میان کشیده شد.راننده اظهار داشت که اعتقادی به این حرفها نداره اما دوست داره اون قدر آزاد باشه که هر وقت خواست بتونه بره یک زن دیگه بگیره.پیرزنه گفت که به احمدی نژاد رای داده و این حرفها مال طرفدارای موسویه که سر مردم را باهاش شیره بمالند.وکیله که معلوم بود حسابی از دو تا تعریف داده شده کاملا ناامید شده یک نگاهی به من کرد،من هم ناامیدش نکردم گفتم امیدوارم روزی اونقدر آزاد باشم که خواستم تو وبلاگم بنویسم ک*ا*ن*د*و*م مجبور نباشم بین هر کلمش هزار تا ستاره و خط فاصله بذارم.پیرزنه گوشه لبشو گزید،چادرش را کشید رو صورتش،زیر لبی گفت مملکت آخر الزمان شده،وکیله هم یک نگاهی به راننده کرد،راننده گفت:خوب میشه،بنده خداها روشون فشار زیاده،خدا بانیشو لعنت کنه!
بی ربط
برای فرو نشاندن عطش خودم در زمینه موسیقی، این وبلاگ را تازه راه اندازی کردم.امیدوارم سطح سلیقه اندکی بالاتر از ساسی مانکن باشد،البته اندکی!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

ایرانین پای

کلا احساس خوبی دارم وقتی که به یک مرکز تنظیم خانواده دعوت شده و رفتم،رییس آنجا انواع روشهای پیشگیری از بارداری را در رنگها،سایزها و طعم های مختلف به آدم غالب کرده وبنده با کمال میل قبول کرده،برای جلوگیری از حرف و حدیثهای احتمالی آنها را در کیفم جاسازی کرده،پدرم شب به سراغ کیفم رفته و از آن لحظه به بعد تنها حرفی که از دهانش می شنوم این است که این پسر وقت زن گرفتنشه!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

رادیو پیام با چاشنی شیطنت

پسر در حالی که تا زانو خودشو از پراید به بیرون پرتاب کرده،رو به دختری که تو ماتیز نشسته میگه:ماتیز یور نیم لیدی؟دختر لبخندی می زند و بقیه ماجرا را خودتان بهتر می دانید.
نتیجه گیری اخلاقی
استفاده به جا و به موقع از جک های دسته چندم و بی نمک فارسی،هم شما را به مقصودتان می رساند و هم باعث نشاط و شادمانی جمعیت گیر افتاده در ترافیک تهران می شود.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

دو راهی

فرض کن تو دکتر باشی.فرض کن مریضی بستری شده برات با بیماری بورگر(نوعی اختلال انسدادی عروق که عموما در مردان سیگاری ایجاد می شود،درمان قطعی بجز ترک سیگار ندارد و گاهی اوقات در صورت عدم ترک قطع عضو اجتناب ناپذیر است)حالا فرض کن که بیمار مورد نظر ما بعد از اون همه دودی که هوا کرده دو دست و پای سمت راستش را قطع کردند و مونده پای چپش که بستری شده برای اینکه از شر این یکی هم خلاص بشه.حالا در تصوراتت غرق بشو و خیال کن که شب قبل از عملشه،تو میای بهش سر بزنی و ملتمسانه با اون چشماش نگاهت می کنه که یک سیگار براش روشن کنی و بذاری گوشه لبش!چه کار میکنی؟حالا از اون تصوراتت بیا بیرون،چون اون دکتر فلک برگشته من بودم و اون مریض علی،کسی که بعد از طلاق والدینش روزی یک پاکت دود می کرد و به قول خودش یک خطر بالقوه و بالفعل برای لایه اوزون بوده و هست!این که چه کار کردم یک مساله شخصیه هر چند باید اعتراف کنم خیلی به اون سوگند پزشکی پایبند نیستم!

شعار هواپیمای جمهوری اسلامی ایران

بمیرید قبل از اینکه شما را بمیرانند.
پ.ن
دیروز سعادتی نصیب شد توپولوف سوار بشیم.غیر از اینکه پروازمان با یک ساعت تاخیر انجام شد،دو باری مژه هام فر خورد وقتی احساس کردم بدنه هواپیما قراره تو هوا جدا بشه ومن با صندلی و کمربند ایمنی بقیه مسیر را طی کنم و موقع فرود مثل جیمبو* نشست دیگه مشکل خاصی احساس نکردم.
*جیمبو:شخصیت کارتونی،تمام تصورات من از هواپیما در دوازده سالگی،موسیقی ابتدای آن در حد آهنگ تایتانیک مطرح بود.فرود های او که با کشیدن ترمز دستی همراه بود،زبانزد عام و خاص بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

دستمال سفید

می تونستم دزد بشم بیام ازت دزدی کنم،می تونستم هیز بشم بیام خواهرات را دید بزنم،می تونستم ساقی بشم بیام به داداشت مواد بفروشم معتادش کنم اما هیچ کدوم از این کارها رانکردم،دارم کار می کنم،پس تو هم آقایی کن ازم این گلها را بخر!
( و این جملات کوبنده باعث شد من اولین بار در عمرم از یک دستفروش پشت چهار قرمز خرید کنم)

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

نیکتا،مارکی معتبر در صنعت دمپایی سازی

یک نفر به این برادران ارزشی حالی کنه برای اینکه مردم باور کنند که شما دارید به صورت کاملا مردمی سرکوبشون می کنید لزومی نداره باتوم به دست با دمپایی حموم سر چهار راه ولی عصر بایستید.
پ.ن
از مشاهدات من در 16 آذر

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

سنگ پای قزوینی

بیمارستان روانپزشکی
-درسته که من به شوهرم خیانت کردم ورفتم با یک مرد دیگه،اما اون حق نداشت این جوری جلوی فامیل آبروی من را ببره.آقای دکتر! اگه شما جای شوهر من بودید،چه کار می کردید؟
-می کشتمت(البته تو دلم می گم و میرم سراغ بحث های فرمالیته که من جای شوهر تو نیستم و از این حرفها)

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

فرصت طلب

سال 1383 که بازی ایران آلمان در ورزشگاه آزادی برگزار شد،برای تماشای مسابقه رفته بودم.جایگاهم پشت دروازه بود و تسلط خوبی روی زمین نداشتم.یک نفر که بغل من نشسته بود،قبل از شروع بازی یک دوربین در آورده بود و به ابتکارش حسرت می خوردم که چرا اینکار را نکردم تا بهتر بازی را ببینم.یک ذره که دقت کرده دیدم که اصلا به زمین فوتبال نگاه نمی کنه و دوربین را زوم کرده روی جایگاه.بعد از یک مقدار کلنجار رفتن،ازش پرسیدم که داری به چی نگاه می کنی؟بلافاصله گفت:چند تا دختر آلمانی اومدن،اگه می خوای بدم تو هم یک نگاهی بندازی،دیگه چنین فرصتی گیرت نمیاد!جالب اینجا بود که این بابا به هیچ عنوان حاضر نبود با دوربینش به جای دیگه نگاه کنه و هیچ حادثه ای(حتی دو گلی که تیم آلمان زدند)تمرکز او را نسبت به وظیفه خطیری که داشت بهم نزد.