چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

لایک

و آن جا بود که فهمیدم رجال ایرانی در کف و صابون فراوان بسر می برند که در فیس بوک مشاهده کردم دختری مریم نام ذکر کرده که تازه از حمام برگشته ام و پنجاه و دو لایک (که تماما از طرف جنس ذکور بود) دریافت کرده بود.
پ.ن
اگر رییس سازمان ملی جوانان بودم به جای برگزاری همایش ازدواج موفق،یک فکری به حال این بنده خداها می کردم!

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

آرامش بعد از طوفان

متوجه نمی شوم چرا زن و مردی که یک ساعت قبل در مشاجره ای خانوادگی توانسته بودند ساق پای یکدیگر را خورد و خمیر کنند ،ناگهان باید در موقع معاینه ،آتشفشان عشقشان فوران کند و آنچنان در هم فرو بروند که مجبور شوم مانند گشت ارشاد مرتب تذکر بدهم که بیمارستان را با یک سوییت اختصاصی در آنتالیا اشتباه گرفته اند؟!

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

حقایق

ما انقلاب و جنگ نکردیم که چهار تا بچه فشن سوسول مامانی مو سیخ در هوای شلوار لی پوش هوس باز اون را از ما بگیرند.
-سرهنگ این را میگوید،لبخندی می زند و لیوان آب را نوش جان می کند و من فکر میکنم اگر می توانست حقیقت را بگوید اضافه می کرد که:
البته از حق نگذریم که همین چهار تا بچه فشن سوسول مامانی مو سیخ در هوای شلوار لی پوش هوس باز ،پنج ماهه کاری کردند که کل فامیلمون جلوی چشممون رژه بره!

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

ایمان

و یقین آوردم در کشوری جهان سومی زندگی می کنم آنجا که ک*ا*ن*دومی را که در پایگاه بهداشت به یک خانم صاحب شش فرزند داده بودم،با یک لیوان آب به شوهرش خورانده بود و دو روز بعد طعم پرتقالیش را می طلبید.

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

عدالت

اگر لطف کنید در انتها،مریض را درچند جمله معرفی کنید.
بله استاد!به صورت خلاصه،ایشان آقای سی و هشت ساله ای هستند که از دو سال قبل به صورت ناگهانی دچار تغییراتی در رفتار خودشان شدند به این صورت که مدعی هستند که برای وضعیت دنیا نگران هستند و برای خروج از این وضعیت برنامه ریزی دارند،با امام زمان ارتباط دارند و ایشان یک سری دستورات به او میدهد که عمل نکردن به آنها عواقب بدی برای همه مردم دنیا دارد،می توانند عدل و صلح را در همه جا گسترش دهند و حرفهایی می زنند که برای اطرافیانشان مفهوم نیست...
(به ادامه صحبتها گوش نمی دهم.به این فکر میکنم چه عدالتی است که فرد دیگری با همین خصوصیات الان رییس جمهور ماست و بر سر این بنده خدا بحث است که چه مدت در بیمارستان روانپزشکی بستری باشد و میزان داروهایش چه قدر باشد واز این صحبتها)

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

هنر ایرانی

"این بی معرفت میخواد منو بفروشه،بخر،راحتم کن"
این نوشته پشت شیشه یک پیکان جوانان گوجه ای،چشم نوازی می کرد.

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

خوشی

هیچ چیز بدتر از این نیست که در یک بیمارستان روانپزشکی مشغول به کار باشی که دو نفرکه ادعای امام زمانی دارند در یک بخش بستری باشند و یک نفر که ادعای خدایی داره قصد داشته باشه بین این دو نفر، فرد اصلح را انتخاب کنه!این روزها عصبهایم از جنس پولاد شده...

سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

مصائب فامیل

بدینوسیله از تلاش و زحمات رزمیار مورد نظر در راه اصلاح الگوی مصرف تشکر می نماییم.آقای تخم خر به بیست و چهار ساعت مرخصی تشویقی مفتخر می گردند.
(خواب صبحگاهی از چشمانم رخت بر می بندد.احساسی می گوید که اشتباه شنیده ام اما شادی و نشاطی که در فضای پادگان حکم فرما شده و نیشهایی که تا لاله گوش کشیده شده اند،احساسم را تصحیح می کند.بعدها از او پرسیدم که آیا واقعا فامیلی او همین است و توضیح داد که اصل آن تخمه خر است و به کسانی می گویند که تخمه خریده و در سطح شهر می چرخند تا تخمه را بفروشند و گوینده -ه-آن را از قلم انداخته است)

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

منطق

سرهنگ!آمار کسانی که مشکوک به ابتلا به آنفولانزای خوکی در پادگان هستند رو به افزایش است.دارم کم کم می ترسم!
(نگاهی به من کرده،تبسمی می کند)آقای دکتر!ما از آمریکا نمی ترسیم،اونوقت ما رو از آنفولانزای خوکی می ترسونی؟
پ.ن
هر چه تلاش خود را مضاعف می کنم تا نقطه اشتراکی با این جماعت پیدا کنم،بیشتر ناامید میشوم.

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

طبل بزرگ زیر پای چپ

گروهان!قسمت دوم شعار را که با هم تمرین کردیم در موقع ورود سردار با صدای بلند و کشیده فریاد می زنید.آماده!همه با هم!
(این را می گوید.از عمق وجودش فریاد زده و مشتهایش را گره می کند.دلم به حالش می سوزد چون که از عاقبت کار خبر ندارد.)
خونی که در رگ ماست
(گروهان)حق مسلم ماست
چند هفته ای است که او را نمی بینیم.میگویند سردار به خاطر بی لیاقتیش در آموزش سربازان تنبیه سختی برای او در نظر گرفته،هر چند که آتش خشم سردار دامان ما را هم گرفته است.دل تنگش هستم همچنان!